تبليغاتX
<Upload center سايه‌ى‌يه‌شك

شاید در طول تاریخ سینما هیچ زنی نتوانسته اثری چنین مخرب روی یک نویسنده و کارگردان بگذارد که "وحیده محمدی‌فر" بر روی داریوش مهرجویی گذاشته. حواسم هست که مطلبم را با نکته‌ای پیش‌پا افتاده و غیرفرهنگی برای تحلیل اثری فرهنگی شروع کرده‌ام اما شناعت بی‌چون و چرای ملغمه‌ای به نام نارنجی پوش هر نویسنده‌ای را مجاب می‌کند تا تلافی 100 دقیقه سردرد و تهوع حاصل از تحمل تلاقی تفکر سطح پایین خانم محمدی‌فر به‌عنوان نویسنده و طراح اصلی و نگاه از ماجرا پرت کارگردان سابقا محبوب را این‌گونه در بیاورد.

اگر روزی روزگاری، برای توجیه شلختگی‌های روایی و سبکی و پرت بودن فیلم‌های مهرجویی از سینما می‌شد به خزعبلاتی از قبیل نگاه اشراقی فیلم‌ساز و سبک همین‌جوری او (که غالبا توسط منتقدین 20 ساله‌ی ده سال اخیر سینما کشف و نهادینه شده) قناعت کرد، حالا دیگر با این مثلا فیلم سینمایی هیچ جای توجیهی و تفسیری باقی نمی‌گذارد.

سوپ بی‌رمق مهرجویی گاهی آن‌قدر شور و گاهی آن‌قدر بی‌نمک می‌شود که تمشاگر نمی‌داند با این همه تنوع طعم چه کند: از دیوانه‌بازی‌های بی‌ربط حامد بهداد بخندد یا با تیک‌های هیستریک لیلا حاتمی (که یکی از هدر رفته‌ترین بازی‌های عمرش را انجام داده) بگرید و البته یکی هم به من بگوید میترا حجار آن وسط چه کاره است.

کارگردان مضحک و تمام شده‌ی ما حتی آن‌قدر عزت نفس هم ندارد تا لااقل خاطره‌ی خوب فیلم‌های قبلی را به لجن نکشد و این همه ارجاع پیش‌پا افتاده به خودش ندهد. از حضور هیچکاک‌وار در صحنه‌های گالری و اصلا همان گالری و صحنه‌های دادگاه و تکه کلام حمید هامون (این زن سهم منه عشق منه...) بگیر تا لیلا و ...

این البته می‌توانست تحلیل بهتری باشد از فیلم اگر ذهن نویسنده این همه درگیر روابط پیدا و پنهان رابطه‌ی هنرمند در پشت دوربین نمی‌شد، اما سرنوشت یکسان سه فیلم‌ساز بزرگ ( و یک فیلم‌ساز نیمه بزرگ) کشورمان که در میانه‌های عمر ناگهان فیل‌شان یاد هندوستان کرد و زنان جوان زیبارو را به فریب بزرگ‌تر روزهای جوانی و ایده‌آل گرایی‌شان ترجیح دادند و خودشان را مضحکه‌ی دست نیمه منتقدی مثل من کردند، باعث می‌شود تا این مطلب همینی بشود که هست.


پ.ن: برای انتخاب عکس تا در گوگل تایپ کردم داریوش مهرجویی خود گوگل در لیست پیشنهاداتش "داریوش مهرجویی هامون" و داریوش مهرجویی لیلا" را ارائه کرد.... آقای گوگل دست روی دلمان نگذار

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در جمعه یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 12:12 |
پیش از این در دو پست مجزا دوست عزیزم مجید اسلامی در وبلاگش هفت‌ونیم(  اینجا  و   اینجا  ) به فیلم زن بی‌سر خانم مارتل پرداخته بود. اما من نه تنها آن فیلم را ندیده بودم، هیچ کدام از فیلم‌های دیگر ایشان را هم ندیدم تا همین فیلم دختر مقدس.

شاید تعریف کردن پیرنگ فیلم احمقانه‌ترین کار ممکن باشد چون اصولا اینجا با فیلم‌سازی طرف هستیم که با هر متریال دیگری هم می‌توانست شاهکاری درخشان خلق کند. مارتل هم‌چون همه‌ی اسلاف نابغه‌اش با دست‌مایه قرار دادن داستانی معمولی -حضور چند روزه‌ی تعدادی دکتر در شهرستانی در آرژانتین برای شرکت در همایشی پزشکی- اما با خلق روایتی اعجاب‌انگیز و سبکی خارق‌العاده، فیلمی ساخته به تمام معنا هنری (اگر بشود از این صفت برای یک فیلم استفاده کرد).

استراتژی فیلم (و بالطبع فیلم‌ساز) بر پایه‌ی حذف بنا شده. حذف موقعیت شهری، حذف درام، حذف نقطه‌ی اوج، حذف اکشن، حذف فضا، حذف جذابیت‌های مقطعی (چند صحنه‌ی محدود جنسی فیلم در بدیع‌ترین حالت ممکن نمایش داده می‌شوند) و اساسا حذف همه‌ی آن‌چه فیلم‌سازان دیگر به‌عنوان نقطه‌ی اتکا از آن استفاده می‌کنند. در کل فیلم ما از شهر بجز یک خیابان و یک مغازه ( که صاحب مغازه هم جزو آس‌های فیلم هست از قضا) چیزی نمی‌بینیم. همین‌طور از کل هتل محل اقامت گروه که به فضای دو اتاق (یکی متعلق به مرد اصلی داستان و یکی متعلق به زن اصلی) و یک سالن و البته استخر آن قناعت شده. نحوه‌ی برش بین فضاها هم طوری طراحی شده تا بیننده تا آخر گیج باشد که اساسا معماری هتل به چه صورت است.

مرد در آسانسور هتل

در کنار آن تم محوری، کاراکتر اصلی ماجرا دختری‌ست که فکر می‌کند وظیفه‌ای مقدس او را به ارشاد دکتر (که علاوه بر داشتن زن و بچه به مادر دختر هم علاقه‌مند شده و ضمنن بی‌اطلاع از مادر رابطه‌ای منحرفانه هم با خود دختر دارد) هدایت می‌کند.

عمق میدان و استفاده از قطر

این فشردگی روابط و ماجراها از قضا در بهترین شکل در خود فیلم هم نمود پیدا کرده. فیلم‌ساز هوشمندانه با انتخاب میزانسن‌هایی شلوغ (با استفاده از لنز واید و استفاده از عمق میدان مثلا)، سردرگمی کاراکترها در فضایی مالیخولیایی و اگزوتیک را به تصویر کشیده است.

استفاده از تمام عرض کادر و فشردگی تصویر

بداعت بصری فیلم‌ساز در استفاده از قطر کادر، در کنار استفاده از عمق میدان و استفاده از تمام فضاهای کادر منجر به تجربه‌ای تماما استتیک می‌شود که در همسویی کامل با اتنخاب پیرنگی به شدت رادیکال در دادن اطلاعات به مخاطب (بیرون داستانی) و به کاراکترها (درون داستانی) می‌شود.

شاید بد نباشد برای درک درست‌تر از فیلم قسمت‌هایی از آن را از  اینجا   ببینید.

فیلم‌هایی از این دست قطعا با یک بار دیدن، درست درک نمی‌شوند اما به قطع و یقین مضاعف با همان یک‌بار دیدن می‌شود به آن دل باخت.

پ.ن: دوست عزیزم وحید مرتضوی (گرینگوی پیر) هم روی این فیلم مطلبی دارد که می‌توانید از اینجا بخوانید.

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 و ساعت 0:47 |

                   اصل جنس

برای کسانی  که "شاهزاده و دختر نمایش" را دیده‌اند، دیدن پشت صحنه‌ی اتفاقات آن فیلم در آخرین فیلم سایمون کورتیس نه فقط ناامید کننده بلکه تا حد زیادی ناراحت کننده هم بود. البته درست که ماجرا از روی کتابی به همین نام نوشته‌ی کالین کلارک (در فیلم با بازی ادی رد مه‌ین) اقتباس شده اما دیدگاه یک‌سویه‌ی نویسنده/ کارگردان به یکی از مهم‌ترین بازیگر/ستاره‌های قرن بیستم آزاردهنده و گاهی حتی توهین‌آمیز است.

"شاهزاده و دختر نمایش" البته فیلم خوبی نیست اما حضور غول عرصه‌ی نمایش و بزرگ‌ترین بازیگر تمام دوران‌ها در آن (بازیگر/کارگردان) سر لارنس اولیویه در کنار زنی وسوسه‌گر و اغوا کننده همچون مریلین باعث می‌شود تا حتی پس از سال‌ها از دیدن فیلم خاطره‌ی خوشی از آن داشته باشید اما "هفته‌ام با مریلین" عزم جزم کرده تا آن خاطره‌ی خوش را نابود کند و البته در این راه از نیش زدن به همه کس و همه چیز نیز ابایی ندارد و همه کس و همه چیز به‌جز خودش. پیرنگی که بالقوه می‌توانست با جدی نگرفتن خودش بدیل به نقیضه‌ای دلنشین شود، با ژستی روانکاوانه تبدیل شده به نقیصه‌ای آزاردهنده.

نکته‌ی اصلی اما بی‌ربط بودن حضور میشله ویلیامز است در فیلمی که بنا بود درباره‌ی یکی از اسطوره‌های جذابیت جنسی بر پرده‌ی سینما باشد اما تنها چیزی که از ویلیامز جوان نمی‌بینیم جذابیت است، جنسی پیشکش.

بدل ناموزون                      

"هفته‌ام با مریلین" البته بیش از هر چیز در ستایش کاراکتر بی‌بو و خاصیت کالین کلارک است که حتی معلوم نیست عاشق مریلین شده یا برعکس مریلین عاشق اوست یا اصولا همه‌ی این‌ها صرفا تخیلات فانتزی‌گونه‌ی جوانی‌ست که دوست دارد جدی گرفته شود.

گفتم که "شاهزاده و دختر نمایش" فیلم خیلی خوبی نیست اما هنوز هم فاصله‌ی آن با "هفته‌ام با مریلین" فاصله‌ی مونرو است با ویلیامز. فاصله‌ای که گریم قابل قبول فیلم هم آن را پر نمی‌کند. اگرچه اساسا ویلیامز بدل مناسب‌تری برای مثلا رنه زله‌وه‌گر است تا میریلین مونروی دوست داشتنی.


+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در دوشنبه هفتم فروردین 1391 و ساعت 13:12 |

انتهای خیابان هشتم

کمدی ناخواسته. ژانری که در سینمای ایران ابداع شده، در طی تمام این سال‌ها رشد کرده و اکنون به بلوغ کافی رسیده تا شما را یک دل سیر بخنداند. این که چطور می‌شود که فیلمی مثلا حادثه‌ای تبدیل به کمدی می‌شود یا از آن بدتر (شاید هم بهتر) درامی تراژیک اینقدر پویا و انرژیک می‌خنداند را قطعا نباید در معجزه‌ی کارگردان جست‌وجو کرد. پیش‌تر و در مطلبی در روزنامه‌ی اعتماد  اشاره کرده بودم که عدم درک درست از موقعیت روایی پیرنگ توسط فیلمنامه نویس می‌تواند منجر به چه سوء تفاهمی بشود. حالا اگر در آن مورد خاص با فیلم‌سازی سروکار داشتیم که حداقل توانسته بود با اجرایی بی‌نظیر نقاط ضعف فیلم‌نامه را بپوشاند در مورد اخیر با فیلم‌سازی طرفیم که از قضا در اجرا هم همسو با پیرنگ سعی در نقض غرض دارد. و این‌گونه می‌شود که یکی از کاندیداهای تلخ‌ترین فیلم سال‌های اخیر ناگهان تبدیل می‌شود به یکی از مفرح‌ترین و سرخوش‌ترین فیلم‌های این سال‌ها. این البته می‌تواند الگویی برای سایر فیلم‌سازهای تجاری‌ساز (ازنوع شونه تخم‌مرغی) هم باشد که لااقل برای ساخت فیلم‌های کمدی یاد بگیرند صرف حضور فلان هنرپیشه‌ی مثلا کمدی برای خنداندن کافی نیست.

  

 

کافی‌ست درام‌تان را از حادثه اشباع کنید، چند بازیگر تازه از کلاس بازیگری درآمده (مردها ترجیحا هیکلی و خانم‌ها بلااستثناء با بینی‌های سربالا) که حاضرند برای ایفای نقش پول بدهند به خدمت بگیرید( مشکل تهیه‌ی سرمایه‌گذار هم نخواهید داشت) و سعی کنید دوز مصیبت و بدبختی را تا بی‌نهایت افزایش دهید طوری که حتی حاج آقای خَیِّرِ برج‌ساز هم نتواند گره‌ی کور مشکلات را باز کند. حالا تنها کافی‌ست کاراکترهای مستاصل را به کارهای دور از ذهن وادارید: یکی را به زمین مسابقه‌ی غیرقانونی بوکس، یکی را به قمار و طبعا زن زیبا را هم به کارناوال خودفروشی (حالا مهم نیست که اساسا در کشور سازنده‌ی فیلم اساسا این مدلی خودشان را نمی‌فروشند؛ رئالیسم را فراموش کنید در این‌طور مواقع سرقت از آثار آمریکایی- مثلاTaken- هم می‌تواند راه‌گشا باشد) بفرستید. غذای شما آماده است. البته بدی این مدل فیلم‌سازی اینست که چون شما ابتدا در نظر داشتید فیلمی با لحن تراژیک بسازید وقتی تماشاگران در سالن به جای گریه، می‌خندند کمی عصبی می‌شوید.

حالا و صرف‌نظر از شوخی، ایراد اساسی "انتهای خیابان هشتم"، در درنیامدن لحن فیلم است. لحنی که اگر درمی‌آمد قطعا با یکی از تلخ‌ترین فیلم‌های سینمای ایران روبه‌رو بودیم و شاید نقطه‌ی اوجی بود بر سینمای اجتماعی ایران. شاید بزرگ‌ترین ضربه را فیلم از عدم تعادل پیرنگ در رعایت کردن همین لحن خورده باشد. اگرچه اصرار فیلم‌ساز بر لو ندادن پیرنگ تا نیمه خودیِ خود چیز بدی نیست اما فاجعه‌آمیز آن‌جاست که گویا نویسنده هم از آن‌چه در واقع روی می‌دهد بی‌خبر بوده و یا دلیلی برای توضیح دادن نمی‌بیند. کاراکترهای زیادی که یکی پس از دیگری به دل پیرنگ آمد و شد می‌کنند بی‌آن‌که از ارتباط‌شان با هم یا لااقل ارتباط‌شان با روایت سر دربیاوریم.

مثلث اصلی فیلم، با بازی ترانه علیدوستی، صابر اَبــــَـــر و حامد بهداد شکل می‌گیرد. مثلثی که با عدم درک درست از بازی گرفتن توسط کارگردان بیشتر به پاره‌خطی شبیه شده که در یک سو ترانه ایستاده با بازی‌ای به شدت کنترل شده و درونی و در سر دیگرش هم حامد بهداد با همه‌ی آن‌چه از او توقع می‌رود و در میانه هم البته صابر ابر است که تکلیفش با خودش هم معلوم نیست چه برسد با فیلم و روایت آن و نقطه‌ی اوج آن جایی‌ست که بعد از صحنه‌ی دراماتیک پایانی، فندک به دست به دوربین/کارگردان نگاه می‌کند تا ببیند کی کات می‌دهد.


انتهای خیابان هشتم، فیلم هدر رفته‌ای ست. هدر سرمایه، انرژی و وقت که البته این یکی بین عوامل و تماشاگر به یکسان هدر رفته است.

اما از این فیلم که بگذریم توصیه می‌کنم در این ایام حتما "رنگو" را ببینید. انیمیشنی حیرت‌انگیز چه به لحاظ تکنیک و چه به لحاظ هوشمندی در ارجاع به شاهکارهای تاریخ سینما و البته با خلق کاراکتری دوست داشتنی که همانا مارمولکی به نام "رنگو"ست. سیر پیشرفت پیرنگ اگرچه در انتها کمی ناامید کننده می‌شود اما تا به انتها رسیدن فاصله‌ی زیادی‌ست که با انبوهی از شوخی‌های متنی و فرامتنی و پیچیدگی‌های روایی پر شده و البته صداپیشگی جانی دپ (در دوبله‌ی فارسی: چنگیز جلیلوند) هم به لطف ماجرا افزوده.

بجز این "همشهری داستان" این شماره یکی از بهترین همشهری داستان‌های این مدت است. با چند آس بی‌نظیر: از خاطرات جورج اورول از کار در کتاب‌فروشی گرفته تا ماجرای تئاتر دیدن اومبرتو اکو و پیرمرد سرپل همینگوی با ترجمه‌ی نجف دریابندری. 

پ.ن: ضمنن در حال خواندن "آبلوموف" شاهکار ایوان گنچارف هستم. اگر کتاب را خوانده‌اید و درباره‌ی آن نظری دارید خوشحال می‌شوم تا آن را با من در میان بگذارید.


سال نو مبارک...


+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 و ساعت 14:24 |
توضیح: این یادداشت‌ها به مرور تکمیل می‌شود


جشنواره فجر سی‌ام بی‌رمق‌تر از همیشه و با کم‌ترین استقبال (لااقل مردمی) در حالی شروع شده که بسیاری آن را تحریم کرده‌اند و البته جشنواره‌ای چنین محافظه‌کار و گیج بی‌نیاز به هر تحریمی هم نتیجه‌ای جز این در بر نمی‌داشت.

در طول جشنواره بعید می‌دانم که تعداد فیلم‌های زیادی را ببینم اما همچون هرسال سعی می‌کنم تا فیلم‌هایی را ببینم و درباره‌شان بنویسم که اگر خواننده‌ای با خواندن یادداشت من ترغیب شد تا فیلم را ببیند لااقل وقتش را تلف نکرده باشد.

علی مصفا را بیش از این که با بازی‌های به یادماندنی‌اش در فیلم‌های مهرجویی به یاد بیاورم با داستان عجیب و محسورکننده‌اش در ماهنامه‌ی هفت (شماره3 تیر هشتادودو) به یاد می‌آورم. داستانی با روایتی مغشوش و نامطمئن که بیش از هر چیز شسته رفته بودن زبان نویسنده‌اش را به رخ می‌کشید.

همان وقت‌ها هم فیلم کوتاهی ساخت با نام "همسایه" که آن هم اقتباسی بود از یک داستان کوتاه ( از سالینجر). بهترین کار او اما ساخت مستند فریب شعر بود درباره "امیری فیروزکوهی" که پدربزرگ مادری علی مصفا به حساب می‌آید. استفاده از دو راوی برای روایت داستان شاعر، و استفاده از صدا برای ساخت فضا تجربه‌ای بود که اگرچه در فیلم بعدی‌اش "سیمای زنی در دوردست" به کارش نیامد اما "پله‌ی آخر" را وامدار خود کرد.

اقتباس از داستانی ذهنی آن هم داستانی از جویس به اندازه کافی مسیر خطیری هست چه رسد که بخواهی آن را با داستانی از تولستوی ( آن هم یکی از اخلاق‌گرایانه‌ترین داستان‌های محشر نویسنده: مرگ ایوان ایلیچ" بیامیزی. تجربه‌ای که در نظر اول لااقل، قابل قبول و حتی بهتر از حد انتظار به نظر می‌آید.

شاید در یادداشتی به این کوتاهی شاید نتوان به همه‌ی ظرایف فیلمی با این همه جزییات پرداخت. اما نکته‌ی مهمی که نمی‌شود هم از آن گذشت، در آمدن لحن فیلم است. چیزی که در این مدل فیلم‌ها ( که حالا با هر دلیلی از روی بغض یا از سر تمجید به آن سینمای روشنفکری می‌گویند) سخت است. جدا از تم فیلم (مرگ) که به‌خودی‌خود جذابیت دارد، طنز گزنده‌ی روایت که گاه‌گاهی تلخندی به لب تماشاگر می‌آورد هم باعث جذب مضاعف تماشاگر می‌شود. نکته‌ی غافل‌گیر کننده حضور خود علی مصفا در نقش اصلی فیلم است که با خونسردی کامل نقشی تا این حد سرد را به گرمی در می‌آورد.


بی‌خود و بی‌جهت (کاهانی)

وحدت مکان، وحدت زمان، کاراکترهای محدود، یک موقعیت دراماتیک، و لحظاتی برای خندیدن البته تمام ویژگی‌های مثبت فیلم آخر کاهانی نیست. ناتورالیسم عمدا چرک کاهانی بیش از همیشه در این آخر اثر جنجالی خودش را به رخ می‌کشد. خانه‌ای در شرف عروسی که به همه چیز می‌ماند جز خانه‌ای در شرف عروسی، و البته عروس و دامادی خاص با زوجی عجیب به‌عنوان همراه که بر غرابت ماجرا می‌افزاید. نکته‌ی آزاردهنده اما سوای ایدئولوژی غالب فیلم بر علیه یک طیف خاص، بی‌توجهی به ظرافت‌های میزانسنی و یا کمپوزیسیونی‌ست که کم کم دارد به یک ویژگی در سینمای او تبدیل می‌شود.

نقطه‌ی قوت فیلم صرف‌نظر از فیلم‌نامه، بازی دو بازیگر زن فیلم است. پانته‌آ بهرام با لهجه‌ی اصفهانی و نگار جواهریان با جدیتی ( همراه با عصاقورت دادگی) که کمتر در بازی‌هایش دیده بودیم. ناتورالیسم کاهانی اما بیش از همه در قامت بازیگر مورد علاقه‌اش، رضا عطاران جلوه کرده. با ضرب گرفتن خاصش با دست روی شکم که هم‌چون موتیف شخصیت "محسن" عمل می‌کند.

شوخی‌های فیلم جز اینکه به‌عنوان پاشنه‌ی آشیل فیلم عمل خواهند کرد نکته‌ی منفی دیگری هم دارند و آن اینکه احتمالا باعث توقیف فیلم خواهند شد. نه این‌که کاهانی تند رفته باشد ( که البته کمی رفته) ولی او می‌داند انگشت را کجا بگذارد تا درد بگیرد.


پذیرایی ساده (مانی حقیقی)

حالا مشخص شد که "کنعان" در مسیر فیلم‌سازی مانی حقیقی یک سوءتفاهم بوده. سوءتفاهمی که با انتخاب بازیگر نچسبی مثل محمدرضا فروتن تکمیل و حتی به ضرر بازیگر دیگر فیلم؛ ترانه علی‌دوستی هم تمام شد. بگذریم که فیلم‌ساز و بازیگر هنوز از آن فیلم و انتخاب‌شان دفاع می‌کنند اما "پذیرایی ساده" زوج فیلم‌ساز/بازیگر را این‌بار با حضور مضاعف مانی حقیقی در جلوی دوربین، به مسیر اصلی باز گرداند.

مانی حقیقی که با آبادان به خلق نوعی ابزوردیسم دیوانه‌وار دست زده بود با عدم اقبال (رسمی و مردمی) از فیلمش به سمت ابزورد معتدل‌تر " کارگران مشغول کارند" تغییر جهت داد ولی حالا و بعد از تجربه‌ی ناموفق "کنعان" در دل سینمای بدنه، حالا با فیلمی روبه‌رو هستیم به‌غایت عجیب و جنون‌آمیز با فیلم‌نامه‌ای مملو از ریزه‌کاری با تمرکز بر دو کاراکتر اصلی ومسیری پله‌پله رو به جلو که در نهایت در سکانسی کابوس‌وار به نتیجه‌ی نهایی می‌رسد. انتخاب فضایی نامشخص (هرچند به نزدیک مرز بودن مکان اشاره می‌شود اما به روشنی نمی‌دانیم کدام مرز، چه موقعیت جغرافیایی و کجا) و چیدن کاراکترهایی استیلیزه در مسیر قهرمانان فیلم منجر به تشدید فضای وهم‌آلود و داستان هذیانی فیلم شده. نویسندگان اثر با الهام از کهن‌الگوهای اساطیری و تلفیق آن با مایه‌های روز درامی منحصربه‌فرد (در مقیاس سینمای ایران) را خلق کرده که شاید بیش از همه وام‌دار تجربه‌های تئاتری "امیررضا کوهستانی" باشد اما نباید از هوشمندی "مانی حقیقی" در درک و پذیرش این ایده‌ها به راحتی گذشت.


+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در شنبه پانزدهم بهمن 1390 و ساعت 21:30 |
اگر علاقه مند فیلم های جاسوسی مخصوصا آن ها که در حال و هوای دوران جنگ سرد هستند هستید دیدن این فیلم را از دست ندهید. جذاب تر از "یادداشتهای کوییلر" و هیجان انگیزتر از "پرونده ایکاروس" با بازی گری الدمن به نقش مامور بازنشسته ی اینتلیجنت سرویس که مامور می شود تا جاسوس دوجانبه ی روس ها را شناسایی و تحویل مقامات مافوق دهد.

پیرنگ متعهدانه سعی می کند تا آن جا که می شود تماشاگر را گول نزند. این البته با محدود بودن روایت به نمای نقطه نظر "جورج" تا حدی حل شده اما فراتر از آن اصرار آن است بر نشان دادن جزییاتی که تماشاگر را در حل معما کمک می کند.

فضای تیره و تار لندن در دهه هفتاد همان طور که ما از فیلمهای آن دوران به یاد داریم در این فیلم بازسازی شده و این نه فقط در به کار بردن ابزار و ادوات مربوط به آن دوران یا حتی مدل فیلمبرداری که در حسی ست غیر قابل توضیح در اکثر نماهای فیلم. شاید این حس بیش از همه در مدل بازی بازیگرهای اصلی ( به خصوص گری الدمن) باشد.. نوعی خونسردی افراطی حتی در صحنه های هیجان انگیز و دلهره آور که فیلم را از همتایان معمولی ترش متمایز می کند.

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در جمعه هفتم بهمن 1390 و ساعت 0:33 |
فرانسوی ها سینما را اختراع کردند اما این آمریکایی ها بودند که زبان روایی و تکنیک های بصری سینما را در قالب " سینمای روایی هالیوود" بسط و گسترش دادند. از همان اوان اختراع سینما و پیدایش هالیوود آمریکایی ها توانستند در مقابل دیگر کشورهای صنعتی ( فرانسه ایتالیا آلمان و...) اختیار این صنعت را به دست بگیرند. حالا هشتاد سال پس از خاموشی صامت ها فرانسوی ها به این فکر افتاده اند تا آن دوران را بازسازی کنند.

اشکال مهم فیلم هم نه صرفا در بازسازی آن دوران بلکه در متوقف ماندن در ایده های آن مدل سینماست. چند سال پیش فیلمساز آرژانتینی استپان سایپر هم فیلمی ساخت به نام آنتن ( مطلبم روی این فیلم را می توانید از اینجا بخوانبد) که ویژگی مهم اش این بود که برخلاف این یکی در سطح فیلم های صامت باقی نمانده بود و حتی از صدا هم ( بر خلاف قاعده) استفاده خلاقانه ( هم در بعد روایی و هم در بعد زیباشناختی صرف) کرده بود.

فیلم نکات جالب توجهی هم دارد: شوخی با صحنه صبحانه خوردن همشهری کین یا شباهت کاراکتر اصلی با داگلاس فربنکس و از همه بامزه تر بازسازی فیلم "دزد بغداد" در نمایش خصوصی قهرمان برای خودش که البته برای یک فیلم بلند کم به نظر می رسند.

پیشگویی البته که کار خوبی نیست اما فکر کنم به همین زودی ها کارگردان این فیلم را در هالیوود و در حال ساخت فیلمهای حادثه ای از نوع بتمن اولتیماتیوم می دهد یا بورن می آغازد ببینیم..

 

پ.ن: این مطلب را من یک بار با عکس و تفصیلات و خیلی هم مفصل تر نوشتم اما به لطف بلاگفا پرید. این شد که فعلا از ترسم این پست را بی عکس می گذارم

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در پنجشنبه ششم بهمن 1390 و ساعت 10:39 |
فیلم جدید نوری بیلگه جیلان ( روزی روزگازی در آناتولیا) یک اتفاق در مقیاس سینماست. اتفاقی که معمولا هر سال به تعداد زیادی رخ نمی دهد. اینجا فعلا قصد تحلیل جدی فیلم را ندارم. بلکه صرفا یک مقدمه است برای این که پس از تماشای مجدد ( که قرار است به زودی و احتمالا روی پرده میسر شود) درباره آن مفصل بنویسم. فعلا برای پیش پرده چند عکس از فییلم می گذارم تا مقدمه ای باشد برای آن ها که می خواهند با تماشای کامل فیلم حظ وافر ببرند

 

بازی نور و سایه در فیلم تمامی ندارد

پیرنگ چخوفی و کاراکتر داستایوسکی وار

ابرها درختان و جاده مهمتر از کاراکترهای واقعی

سینمای جیلان سینمای خاصی ست که مخاطب خاص خودش را هم دارد اما این یکی دعوت به تماشای بیش از دو ساعت نور و رنگ و لذت ناب بصری ست. از دستش ندهید.

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 14:21 |
این مطلب را برای روزنامه مرحوم اعتماد نوشتم اما گویا چاپ نشد (می‌گویم گویا چون این اواخر به دلیل مشغله حتی فرصت چک کردن سایت‌شان را هم نداشتم بنابراین می‌توانسته چاپ شده باشد و من هم نفهمم). به هر حال این مطلب را می‌گذارم با یک توضیح:

وقتی فیلم را می‌دیدم هنوز مجموعه (سوپرانوز) را ندیده بودم. در این مدت و بعد از دیدن مجموعه تازه "جیمز گندولفینی" را کشف کردم. دوستانی که هنوز فیلم را ندیده‎‌اند با دقت زیادی روی بازی گندولفینی (مرد) به فیلم نگاه کنند. قطعا لذت بیشتری خواهند برد.


به خانه رايلي ها خوش آمديد

 

نويسنده: كن هيكسون- كارگردان: جيك اسكات- مدير فيلم‌برداري: كريستوفر سوس- تدوين: نيكلاس گستر- موسيقي: مارك استريتنفيلد- بازيگران: جيمز گندولفيني ( دوگ)، كريستين استورات ( لوييس)، مليسا لئو (آليسون) محصول 2010 آمريكا

 

يك مثلث عشقي نامتعارف، كه به سرانجام متعارفي ختم مي‌شود. هوشمندي فيلم‌نامه نويس "به خانه رايلي‌ها خوش آمديد" آن است كه سر آخر هيچ‌كس را به خانه رايلي‌ها راه نمي‌دهد و ضلع سوم مثلث را در مسيري بي‌انتها از دنياي فيلم خارج مي‌كند.

در حالي‌كه فيلم‌نامه نويسان وطني هنوز درگير الگوهاي سيد فيلدي هستند و بين نقطه عطف اول و دوم كله معلق مي‌زنند، شيوه‌هاي نوين روايي فرسنگ‌ها دور از ذهن پوسيده دوستان، آينده پر طراوتي را نويد مي‌دهد. پيش از اين در چند جايي به سيستم روايي نوين هاليوود اشاره كرده‌ام كه چگونه با ايجاد مشكلي ابتدايي در پيش پاي قهرمان مسير روايت را راه مي‌اندازد اما با گذشت زمان كمي از روايت با چرخشي آشكار "مشكلي متفاوت" را از جهت پيچيده‌تر كردن كنش[1] به آن اضافه مي‌كند.

از اين جهت، "به خانه..." يك نمونه مثال زدني‌ست براي كساني كه دوست دارند فيلم‌نامه دراماتيك بنويسند و نمي‌دانند از كجا شروع كنند. پيرنگ كمي پيش از مرگ دوست دختر "دوگ" شروع مي‌شود. او كه سال‌ةاست دختر نوجوان‌اش را در اثر حادثه‌اي ( كه بعدا معلوم مي شود كي و چه‌طور انجام شده) از دست داده، حالا تنها سرگرمي‌اش بازي پوكر با دوستان و همين دوستي‌ست كه مرده. زن‌اش مريض و سرد مزاج است و "دوگ" چند روزي را به بهانه شركت در اجلاسي اداري به ايالتي ديگر مي رود.

فضاي سرد فيلم هماهنگ با بازي‌هاي خوددارانه و سكوتي كه عامدانه در جهت سنگين‌تر شدن فضا حركت مي‌كند باعث شده تا در مواجهه اول فكر كنيم نه فيلمي آمريكايي، كه با يك فيلم اروپايي ( و اصولا از نوع اروپاي شرقي‌اش) مواجهيم. اما زمان زيادي لازم نيست تا روايت، خودش را همچون يك نشانه تمييز دهنده، به‌عنوان فيلمي آمريكايي جا بيندازد. ( توجه كنيد كه اين طبقه‌بندي آمريكايي، اروپايي نه يك ارزش‌گذاري كه صرفا جهت نشانه‌گذاري ميان نوع روايت‌هاست كه بيننده را براي درك بهتر اثر كمك كند)

حركت "دوگ" به سمت شهر جديد، با تغيير آهنگ آشكاري در مسير روايت آغاز مي شود. آشنايي "دوگ" با يك دختر كه شغل چندان آبرومندي هم ندارد باعث مي شود تا كل دغدغه‌هاي ابتدايي كاراكتر اصلي فراموش شود و او شروع كند به تربيت دختر جوان.

اين مرحله در اكثر فيلم‌نامه‌هاي آمريكايي، مرحله‌اي‌ست كه معمولا در آن به تصور متفاوتي از كاراكتر قهرمان اصلي مي‌رسيم و اصولا همين جاست كه قهرمان اصلي "شخصيت‌پردازي" مي‌شود. مقايسه فيلم‌هاي اين‌چنيني با محصولات نمونه‌اي آمريكايي مانند "القاء" يا "شبكه اجتماعي" نشان مي‌دهد مشكل "بي‌كاراكتري" آن فيلم‌ها دقيقا از همين نقطه ضعف نشات مي‌گيرد: نداشتن مرحله " پيچيده‌تر كردن كنش".

مدت زمان 110 دقيقه‌اي فيلم ( اگرچه به نظر كمي زياد به نظر مي‌رسد)، با فاصله‌هاي زماني حساب شده‌اي به نزديك شدن به كاراكتر "دوگ" مي پردازد. اين تامل بر روي كاراكتر ( ديدن خلوت او مثل جايي كه در گاراژ در حال سيگار كشيدن است يا وقتي دارد آپارتمان دختر را تميز مي‌كند) آن چيزي‌ست كه باعث مي‌شود تا فيلم شبيه فيلم‌هاي "اروپايي" شود.

"لويس" همسر "دوگ" كه از سفر طولاني مدت او دلخور شده تصميم مي‌گيرد تا بعد از سال‌ها از خانه بيرون بيايد و با ماشين سفري را آغاز كند. اين هم نكته به ظاهر ساده‌اي‌ست كه از قضا در دل پيرنگ به خوبي جا باز كرده است ( ماشين سواري يك بانوي آمريكايي چيز عجيبي نيست... ترديد او براي نشستن پشت ماشين است كه عجيب است). اگر بزرگ‌ترين تعهد هنر را "آشنايي زدايي" فرض كنيم ( كه دليلي هم ندارد فرض نكنيم) مهم‌ترين وجهه فيلم "به خانه..." همين آشنايي زدايي از "طبقه متوسط" آمريكايي‌ست. ب خلاف همان بلاك باستر ها كه پيش از اين مثال‌شان را زدم كه نه تنها آشنايي زدايي نمي‌كنند بلكه اساسا فاقد شخصيت هستند.[2]

تقارن رسيدن لويس به دوگ و ارتباط مثبت دوگ با دختر نقطه‌اي‌ست كه قاعدتا بايد روند روايت را مسير اوليه خود برگرداند و تا دقايقي هم پيرنگ چنين تصوري را براي بيننده مي‌سازد ( صحنه خريد خانوادگي براي دختر از فروشگاه، شام خوردن لويس و دختر با هم و...) اما قاعدتا اين مسيري نيست كه براي چنين فيلمي در نظر گرفته شده باشد. در چرخشي مجدد ( نسبت به مرحله پيچيده كردن كنش ) و در ادامه مسير ابتدايي پيرنگ، حالا باز "دوگ" و "لويس" هستند كه بايد به تنهايي به خانه‌شان باز گردند. دختر آن‌ها را ترك مي‌كند و ناپديد مي‌شود. زوج ميان‌سال باز هم تنها هستند. اين تنهايي بي‌شك يادآور شروع فيلم است اما مسلما جنس اين تنهايي با آن‌چه در ابتدا ديده‌ايم فرق كرده است. مهم‌ترين وجه فيلم هم اين است كه ما اين تفاوت‌ها را ديده‌ايم و لمس‌شان كرده‌ايم. رابطه زوج بهبود پيدا كرده، دختر تصميم مي‌گيرد به دنبال شغل آبرومندانه‌تري برود ( مسير جديدي كه در زندگي پيدا كرده بي‌تاثير از رابطه زوج ميان‌سال نيست) و سرآخر هم كه رايلي‌ها به خانه شان باز مي‌گردند هر چند كسي به خانه‌شان نيامده اما آغوش بازشان را در پذيرايي از مهماني نا‌خوانده در 110 دقيقه پيشين ديده‌ايم.

اين اولين فيلم بلند جيك اسكات كه سابقه كارگرداني موزيك‌ويدئو و سريال‌هاي مختلفي را در كارنامه دارد از خيلي جهات مورد توجه واقع شده. صرف‌نظر از مقوله آشنايي زدايي كه پيش از اين هم بحث شد، انتخاب بازيگراني كه به شدت از وجه ستارگي فاصله دارند (جيمز گندولفيني با آن شكم برآمده، كريستين استورات كه آشكارا از مرد مسن‌تر مي‌نمايد ) و انتخاب شهر نيواورلئان ( با آن تاريخچه رنگين پشت سرش) به‌عنوان لوكيشن اصلي از ويژگي‌هاي مهم كار او هستند. ريسك كار كردن با تنها سه هنرپيشه اصلي ( كه تازه ستاره هم نيستند) و مضموني كه اگرچه تازه نيست (سوراخ خرگوش، پسر و...) اما هم‌چنان كار مي‌كند و... نشان مي‌دهد كه فيلم‌سازي خوش آتيه وارد صنعت سينماي هاليوود شده البته اگر در انتها تبديل به "كريستوفر نولان" ديگري نشود.



[1] - Complicating Act

[2] -http://www.davidbordwell.net/blog/2010/08/06/inception-or-dream-a-little-dream-within-a-dream-with-me/

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت 10:17 |

1-     مدت‌هاست وبلاگ به روز نشده و اين نه صرفا به‌خاطر مشغله كاري كه شايد بيشتر به‌خاطر گرماي طاقت‌فرسايي بود كه خوشبختانه به نظر حالا ديگر تمام شده.

2-     اين مدت فيلم‌هاي زيادي ديده‌ام اما فيلمي كه مرا تكان دهد، يك اتفاق يا شاهكار يا حداقل قابل پيشنهاد دادن باشد در ميان‌شان نبوده.

3-     اميدوارم روند به‌روز شدن وبلاگ منطقي‌تر و منظم‌تر گردد.

4-     دو فيلم "بچه‌ها حال‌شان خوب است" و "ملكه" كه در ادامه روي‌شان بحث خواهم كرد، هر دو فيلم‌هاي خوبي مي‌توانستند باشند اگر ايدئولوژي پنهان‌شان را عيان نمي‌كردند و يا حداقل آن‌قدر پيش‌پا افتاده عيان نمي‌كردند.

 

"بچه‌‌ها حال‌شان خوب است" درامي‌ست درباره يك زوج مونث كه سال‌ها پيش از يك اسپرم‌دهنده ناشناس بچه‌دار شده اند. بچه‌ها 0 يك دختر و يك پسر) حالا بزرگ شده‌اند و مي‌خواهند پدر بيولوژيك شان را بشناسند. پدر ( مارك رافالو) در همان نزديكي به‌عنوان مدير يك باغ پرورش گياه و ميوه كار مي‌كند. تا همين‌جا هم پيرنگ مصالح خوبي براي ادامه مسير دارد. زوجي غريب، يك مشكل كه بچه‌ها درگيرش مي‌شوند و ادامه ماجرا. اما نويسنده آگاهانه مصمم است تا روند پيرنگ را ويران كند. پدر در همان ابتدا پيدا مي‌شود و بچه‌ها هيچ مشكلي با او ندارند. مادرها هم (اگرچه كمي سخت) اما با اين پدر تازه وارد كنار مي‌آيند. همه چيز خوب است تا ناگهان مادر كوچك‌تر (جولين مور) عاشق پدر بيولوژيكي مي‌شود و كار به جاهي باريك كشيده مي‌شود. شايد اين يكي از بديهي‌ترين و پيش‌پا افتاده‌ترين كهن‌الگوهاي درام باشد: مثلث عشقي.


معمولا در هر مثلث عشقي، يك فرد تازه‌وارد باعث از هم گسيختگي رابطه يك زوج مي‌شود ( ريك وارد زندگي لازلو و الزا مي‌شود در "كازابلانكا") و با كنار رفتن يكي از دو طرف دعوا ماجرا به تعادل مي‌رسد. اما اينجا در كمال شگفتي بعد از لو رفتن ماجرا، ژول از نيك معذرت‌خواهي مي‌كند و همه چيز به روال عادي برمي‌گردد. انگار پل (مارك رافالو) صرفا كاتاليزوري بوده تا ثابت شود زوج عجيب فيلم براي ادامه زندگي هيچ مشكلي ندارند و از آن بامزه‌تر "بچه‌ها هم حال‌شان خوب است".

نگاه آسان‌گير نويسنده به روابط پيچيده انساني و اصرار بر حقنه كردن شرايط مورد نظر به بيننده/مخاطب البته سابقه‌اي به دارزاي تاريخ درام دارد اما در سينماي استانداردي مانند سينماي هاليوود اين‌چنين گاف‌هايي بعيد است. بازي‌ها اگرچه خوب هستند و مارك رافالو همچون هميشه عالي‌ست، اما غريب بودن موقعيت و مستقل بودن حال و هواي فيلم ( فيلم‌برداري در لوكيشن، درام معمولي و بدون اكشن، بودجه پايين و..) شايد استفاده از بازيگران كم‌تر شناخته شده را هم مي‌طلبيد.

وضعيت " ملكه" از اين هم تاسف‌بار‌تر است. زني روستايي در حومه فرانسه مجبور است هر روز صبح زود از خواب بيدار شود، صبحانه خورده و نخورده براي نظافت به هتل كوچك جزيره برود درحالي‌كه همسر بي‌مسئوليتش خوابيده و در نهايت كاري در تعميرخانه كشتي در بندر دارد. در يكي از روزها زن به كمك مسافراني در هتل با "شطرنج" آشنا مي‌شود. كل پيرنگ تلاش زن است براي ياد گرفتن شطرنج و اثبات آن به خانواده و دوستانش كه آن را كاري عبث مي‌انگارند.

فيلم پر است از صحنه‌هايي كه زن را در حال بازي تك‌نفره و تفكري عميق نشان مي‌دهد در حالي‌كه دوربين هم‌چون پروانه به گرد او مي‌چرخد و موسيقي رومانتيكي در فضا طنين انداخته. در پايان زن كه به كمك يكي از مشتريان ثروتمندش ( دكتري دون‌ژوآن كه در دامنه تپه‌اي رويايي در قصري دلربا به تنهايي زندگي مي‌كند) به همه فنون شطرنچ آشنا شده در يك مسابقه محلي برنده مي‌شود و باعث مي‌شود همه كساني كه سرزنشش مي‌كردند در اقدامي همسو، تشويقش كنند و البته همسر كند ذهنش هم در آخر به داشتن چنين زن باشعوري افتخار مي‌كند. ( باور كنيد خلاصه داستان يكي از فيلم‌هاي تهمينه ميلاني نيست كه تعريف كردم، مي‌تونايد فيلم را تهيه كنيد و ببينيد يا بهتر ... از خير تماشاي چنين فيلمي بگذريد...).

نمي‌دانم به‌خاطر هواي تابستان است يا واقعا فيلم‌هاي اين چند وقته بد بوده‌اند، اما به هر حال خوشبختانه تابستان به پايان مي‌رسد.


پ.ن: در اين دو روز دو فيلم قابل تامل ديدم... يكي فيلم "خانه‌ي‌آليس" اثر فيلمسازي برزيلي و ديگري يك شاه‌كار كلاسيك از ارنست لوبيچ به نام "مغازه كنار خيابان"... ضمنا فيلم "قطار سريع‌السير-اروپايي" از آلن‌رب-گريه را هم ديشب ديم... از آن فيلم‌هايي‌ست كه حتما بايد درباره‌اش بنويسم

+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در چهارشنبه نهم شهریور 1390 و ساعت 18:32 |
لينك باكس هوشمند مهر،افزایش بازدید،لینک باکس،افزایش امار،مهر باکس