این مطلب را برای روزنامه مرحوم اعتماد نوشتم اما گویا چاپ نشد (میگویم گویا چون این اواخر به دلیل مشغله حتی فرصت چک کردن سایتشان را هم نداشتم بنابراین میتوانسته چاپ شده باشد و من هم نفهمم). به هر حال این مطلب را میگذارم با یک توضیح:
وقتی فیلم را میدیدم هنوز مجموعه (سوپرانوز) را ندیده بودم. در این مدت و بعد از دیدن مجموعه تازه "جیمز گندولفینی" را کشف کردم. دوستانی که هنوز فیلم را ندیدهاند با دقت زیادی روی بازی گندولفینی (مرد) به فیلم نگاه کنند. قطعا لذت بیشتری خواهند برد.
به خانه رايلي ها خوش آمديد
نويسنده: كن هيكسون- كارگردان: جيك اسكات-
مدير فيلمبرداري: كريستوفر سوس- تدوين: نيكلاس گستر- موسيقي: مارك استريتنفيلد-
بازيگران: جيمز گندولفيني ( دوگ)، كريستين استورات ( لوييس)، مليسا لئو (آليسون)
محصول 2010 آمريكا

يك مثلث عشقي نامتعارف، كه به سرانجام
متعارفي ختم ميشود. هوشمندي فيلمنامه نويس "به خانه رايليها خوش
آمديد" آن است كه سر آخر هيچكس را به خانه رايليها راه نميدهد و ضلع سوم
مثلث را در مسيري بيانتها از دنياي فيلم خارج ميكند.
در حاليكه فيلمنامه نويسان وطني هنوز درگير
الگوهاي سيد فيلدي هستند و بين نقطه عطف اول و دوم كله معلق ميزنند، شيوههاي
نوين روايي فرسنگها دور از ذهن پوسيده دوستان، آينده پر طراوتي را نويد ميدهد.
پيش از اين در چند جايي به سيستم روايي نوين هاليوود اشاره كردهام كه چگونه با
ايجاد مشكلي ابتدايي در پيش پاي قهرمان مسير روايت را راه مياندازد اما با گذشت
زمان كمي از روايت با چرخشي آشكار "مشكلي متفاوت" را از جهت پيچيدهتر
كردن كنش[1]
به آن اضافه ميكند.
از اين جهت، "به خانه..." يك
نمونه مثال زدنيست براي كساني كه دوست دارند فيلمنامه دراماتيك بنويسند و نميدانند
از كجا شروع كنند. پيرنگ كمي پيش از مرگ دوست دختر "دوگ" شروع ميشود.
او كه سالةاست دختر نوجواناش را در اثر حادثهاي ( كه بعدا معلوم مي شود كي و چهطور
انجام شده) از دست داده، حالا تنها سرگرمياش بازي پوكر با دوستان و همين دوستيست
كه مرده. زناش مريض و سرد مزاج است و "دوگ" چند روزي را به بهانه شركت
در اجلاسي اداري به ايالتي ديگر مي رود.
فضاي سرد فيلم هماهنگ با بازيهاي
خوددارانه و سكوتي كه عامدانه در جهت سنگينتر شدن فضا حركت ميكند باعث شده تا در
مواجهه اول فكر كنيم نه فيلمي آمريكايي، كه با يك فيلم اروپايي ( و اصولا از نوع
اروپاي شرقياش) مواجهيم. اما زمان زيادي لازم نيست تا روايت، خودش را همچون يك
نشانه تمييز دهنده، بهعنوان فيلمي آمريكايي جا بيندازد. ( توجه كنيد كه اين طبقهبندي
آمريكايي، اروپايي نه يك ارزشگذاري كه صرفا جهت نشانهگذاري ميان نوع روايتهاست
كه بيننده را براي درك بهتر اثر كمك كند)
حركت "دوگ" به سمت شهر جديد، با
تغيير آهنگ آشكاري در مسير روايت آغاز مي شود. آشنايي "دوگ" با يك دختر
كه شغل چندان آبرومندي هم ندارد باعث مي شود تا كل دغدغههاي ابتدايي كاراكتر اصلي
فراموش شود و او شروع كند به تربيت دختر جوان.
اين مرحله در اكثر فيلمنامههاي آمريكايي،
مرحلهايست كه معمولا در آن به تصور متفاوتي از كاراكتر قهرمان اصلي ميرسيم و
اصولا همين جاست كه قهرمان اصلي "شخصيتپردازي" ميشود. مقايسه فيلمهاي
اينچنيني با محصولات نمونهاي آمريكايي مانند "القاء" يا "شبكه
اجتماعي" نشان ميدهد مشكل "بيكاراكتري" آن فيلمها دقيقا از همين
نقطه ضعف نشات ميگيرد: نداشتن مرحله " پيچيدهتر كردن كنش".

مدت زمان 110 دقيقهاي فيلم ( اگرچه به نظر
كمي زياد به نظر ميرسد)، با فاصلههاي زماني حساب شدهاي به نزديك شدن به كاراكتر
"دوگ" مي پردازد. اين تامل بر روي كاراكتر ( ديدن خلوت او مثل جايي كه
در گاراژ در حال سيگار كشيدن است يا وقتي دارد آپارتمان دختر را تميز ميكند) آن
چيزيست كه باعث ميشود تا فيلم شبيه فيلمهاي "اروپايي" شود.
"لويس" همسر "دوگ" كه
از سفر طولاني مدت او دلخور شده تصميم ميگيرد تا بعد از سالها از خانه بيرون
بيايد و با ماشين سفري را آغاز كند. اين هم نكته به ظاهر سادهايست كه از قضا در
دل پيرنگ به خوبي جا باز كرده است ( ماشين سواري يك بانوي آمريكايي چيز عجيبي
نيست... ترديد او براي نشستن پشت ماشين است كه عجيب است). اگر بزرگترين تعهد هنر
را "آشنايي زدايي" فرض كنيم ( كه دليلي هم ندارد فرض نكنيم) مهمترين
وجهه فيلم "به خانه..." همين آشنايي زدايي از "طبقه متوسط"
آمريكاييست. ب خلاف همان بلاك باستر ها كه پيش از اين مثالشان را زدم كه نه تنها
آشنايي زدايي نميكنند بلكه اساسا فاقد شخصيت هستند.[2]
تقارن رسيدن لويس به دوگ و ارتباط مثبت دوگ
با دختر نقطهايست كه قاعدتا بايد روند روايت را مسير اوليه خود برگرداند و تا
دقايقي هم پيرنگ چنين تصوري را براي بيننده ميسازد ( صحنه خريد خانوادگي براي
دختر از فروشگاه، شام خوردن لويس و دختر با هم و...) اما قاعدتا اين مسيري نيست كه
براي چنين فيلمي در نظر گرفته شده باشد. در چرخشي مجدد ( نسبت به مرحله پيچيده
كردن كنش ) و در ادامه مسير ابتدايي پيرنگ، حالا باز "دوگ" و
"لويس" هستند كه بايد به تنهايي به خانهشان باز گردند. دختر آنها را
ترك ميكند و ناپديد ميشود. زوج ميانسال باز هم تنها هستند. اين تنهايي بيشك
يادآور شروع فيلم است اما مسلما جنس اين تنهايي با آنچه در ابتدا ديدهايم فرق
كرده است. مهمترين وجه فيلم هم اين است كه ما اين تفاوتها را ديدهايم و لمسشان
كردهايم. رابطه زوج بهبود پيدا كرده، دختر تصميم ميگيرد به دنبال شغل آبرومندانهتري
برود ( مسير جديدي كه در زندگي پيدا كرده بيتاثير از رابطه زوج ميانسال نيست) و
سرآخر هم كه رايليها به خانه شان باز ميگردند هر چند كسي به خانهشان نيامده اما
آغوش بازشان را در پذيرايي از مهماني ناخوانده در 110 دقيقه پيشين ديدهايم.

اين اولين فيلم بلند جيك اسكات كه سابقه
كارگرداني موزيكويدئو و سريالهاي مختلفي را در كارنامه دارد از خيلي جهات مورد
توجه واقع شده. صرفنظر از مقوله آشنايي زدايي كه پيش از اين هم بحث شد، انتخاب
بازيگراني كه به شدت از وجه ستارگي فاصله دارند (جيمز گندولفيني با آن شكم برآمده،
كريستين استورات كه آشكارا از مرد مسنتر مينمايد ) و انتخاب شهر نيواورلئان ( با
آن تاريخچه رنگين پشت سرش) بهعنوان لوكيشن اصلي از ويژگيهاي مهم كار او هستند. ريسك
كار كردن با تنها سه هنرپيشه اصلي ( كه تازه ستاره هم نيستند) و مضموني كه اگرچه
تازه نيست (سوراخ خرگوش، پسر و...) اما همچنان كار ميكند و... نشان ميدهد كه
فيلمسازي خوش آتيه وارد صنعت سينماي هاليوود شده البته اگر در انتها تبديل به
"كريستوفر نولان" ديگري نشود.
[2] -http://www.davidbordwell.net/blog/2010/08/06/inception-or-dream-a-little-dream-within-a-dream-with-me/
+ نوشته شده توسط مهدی فهیمی در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 و ساعت
10:17 |